| مـروت و مردانـگی شـهدا بـود کـه آنـها را خـاص میـکـرد |

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات شهید حاج احمد کاظمی» ثبت شده است

شفا به دست حضرت زهرا (س)

بسم رب الشهدا و الصدیقین

دقیق یادم نیست چند روز از شروع عملیات بیت المقدس گذشته بود، ولی خاطرم هست خبر شهادتش به نجف‌آباد رسید. چند ساعت بعد، فهمیدم شهید نشده، شدید مجروح شده بود.

حاجی را بی‌ هوش و خونین رسانده بودند بیمارستان.

آنهایی که همراهش بودند، دیده بودند که او را با سر پانسمان شده، از اتاق عمل آوردنش بیرون. 

می‌گفتند: خیلی نگذشته بود که دیدیم حاجی به هوش اومد! مات و مبهوت شدیم.

همین که روی تخت نشست، سرنگ سرم رو از دستش درآورد.

با اصرار و با امضای خودش، سر حال و سرزنده از بیمارستان مرخص شد.

نیروها را جمع کرده بود. به‌ شان گفته بود: من تا حالا شکی نداشتم که توی این جنگ‌، ما بر حق

 هستیم، ولی امروز روی تخت بیمارستان، این موضوع رو با تمام وجودم درک کردم.

همیشه دوست داشتم بدانم آن روز، روی تخت بیمارستان چه دیده است.

با این که برادر بزرگ‌ترش بودم، ولی هیچ وقت چیزی به‌ ام نگفت.

بعد از شهادتش، از بعضی از دوستان دوران جنگ شنیدم که؛ احمد آن روز

در عالم مکاشفه مشرف شده بود محضر حضرت صدیقه (سلام ا... علیها).

در واقع حضرت بودند که او را شفا داده بودند،

بعد هم به‌اش فرموده بودند: برگرد جبهه و کارت را ادامه بده.

شهید حاج احمد کاظمی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

دری از درهای بهشت

بسم رب الشهدا و الصدیقین

همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت فولاد.

به گلزار شهدا که رسیدیم، گفت: بچه‌ها، دوست دارین، دری از درهای بهشت رو به شما نشون بدم.

گفتیم: چی از این بهتر، سردار!

کفش‌هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یک راست بردمان سر مزار شهید حسین خرازی.

با یقین گفت: از این قبر مطهر، دری به بهشت باز می‌شه.

نشستیم. موقع فاتحه خواندن، حال و هوای سردار تماشایی بود.

توی آن لحظه‌ها، هیچ کدام از ما نمی‌دانستیم که این حال و هوا، حال و هوای پرواز است؛

به ده روز نکشید که خبر آسمانی شدن خودش را هم شنیدیم.

وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازی دفنش کنند. دفنش هم کردند.

تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگری هم به بهشت باز بشود!


 شهید حاج احمد کاظمی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

پست و مقام رفتنی است

بسم رب الشهدا و الصدیقین

گفت: آقای امینی جایگاه من توی سپاه چیه؟

سئوال عجیب و غریبی بود! ولی می‌دانستم بدون حکمت نیست.

گفتم: شما فرمانده‌ی نیروی هوایی سپاه هستین سردار.

به صندلی‌اش اشاره کرد.

گفت: آقای امینی، شما ممکنه هیچ وقت به این موقعیتی که من الان دارم، نرسی؛

ولی من که رسیدم، به شما می‌گم که این جا خبری نیست!

 آن وقت‌ها محل خدمت من، لشکر هشت نجف اشرف بود.

با نیروهای سرباز زیاد سر و کار داشتم.

سردار گفت: اگر توی پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن خون کردی ، این برات می‌مونه؛

از این پست‌ها و درجه‌ها چیزی در نمی‌آد!

شهید حاج احمد کاظمی

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

سردار محبوب و مقتدر

بسم رب الشهدا و الصدیقین

از صحبتش فهمیدم راننده‌ی تانکر نفتکش است.


داشت برای صاحب مغازه درددل می‌کرد.


گفت: اگر این احمد کاظمی رو پیدا کنم، می‌رم بهش التماس می‌کنم


 که یه مدتی هم بیاد طرف زابل و زاهدان!

 

بی‌اختیار برگشتم به صورت طرف دقیق شدم. من یکی از نیروهای تحت امر سردار کاظمی بودم.


گفتم: شما حاج احمد رو می‌شناسی؟

 

گفت: از نزدیک که نه، ولی می‌دونم آدم خیلی با حالیه!

 

پرسیدم: چطور؟

 

گفت: من یه مدت کارم توی کردستان بود، با این که هیچ وقت شب‌ها توی کردستان رانندگی


 نمی‌کردم، ولی نشده بود که هر چند وقت یکبار گرفتار گروهک‌های ضد انقلاب نشم؛ ماشینم رو


 می‌بردن توی بیراهه‌ها، سوختش رو خالی می‌کردن و بعد هم ولم می‌کردن.

 

مکث کرد. ادامه داد: ولی این احمد کاظمی که اومد اون‌جا، خدا خیرش بده، طوری امنیت به وجود 


آورد که دیگه نصف شب‌ها هم توی جاده‌ها رانندگی می‌کردم و هیچ اتفاقی برام نمی‌افتاد.

 

آخر صحبتش گفت: حالا کارم افتاده سیستان و بلوچستان. همون بدبختی‌ها رو از دست اشرار


اون جا هم داریم می‌کشیم و هیچ کی هم نیست که جلوی اون نامردا قد علم کنه.


سردار شهید حاج احمد کاظمی


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

فرق بین فرمانده لشگر و سرباز

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سرمای شدیدی خورده بود. احساس می‌کردم به زور روی پاهایش ایستاده است.


من مسئول تدارکات لشکر بودم.


با خودم گفتم: خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حالش بهتر بشه.

 

همین کار را هم کردم. با چیزهایی که توی آشپزخانه داشتیم، یک سوپ ساده و مختصر درست کردم.

 

از حالت نگاهش معلوم بود خیلی ناراحت شده است. گفت: چرا برای من سوپ درست کردی؟

 

گفتم: حاجی آخه شما مریضی، ناسلامتی فرمانده‌ی لشکرم هستی؛


شما که سرحال باشی، یعنی لشکر سرحاله!

 

گفت: این حرفا چیه می‌زنی فاضل؟ من سؤالم اینه که چرا بین من و بقیه‌ی نیروهام فرق گذاشتی؟


 توی این لشکر، هر کسی که مریض بشه، تو براش سوپ درست می‌کنی؟

 

گفتم: خوب نه حاجی!

 

گفت: پس این سوپ رو بردار ببر؛ من همون غذایی رو می‌خورم که بقیه‌ی نیروها خوردن.


سردار شهید حاج احمد کاظمی


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

کار فقط برای رضای خدا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

در یکی از عملیات ها که برعلیه منافقین بود قرار شد منطقه ای را با موشک هدف قرار بدهیم.


می گفت، من موشک ها را آماده کرده بودم، سوخت زده با سیستم برنامه ریزی شده ؛


موشک ها هم از آن موشک های مدرن نقطه زنی بود.


ایشان از عمق عراق تماس گرفت که مقدم آماده ای؟ گفتم: بله. گفت: موشک ها چقدر می ارزد؟ 


گفتم مگر می خواهی بخری؟! گفت بگو چقدر می ارزد. گفتم مثلا شش هزار دلار.


گفت: “مقدم نزن این ها اینقدر نمی ارزند.”

 

خیلی بعید است شما فرمانده ای وسط عملیات گیر بیاوری که اینقدر با حساب و مدبرانه عمل کند. 


هرکسی دوست دارد اگر کارش تمام است تیر خلاص را بزند و بیاید با این موفقیت عکس بگیرد،


 ولی سردار کاظمی در کوران عملیات بیت المال و رضای خدا را در نظر داشت. می دانید چرا؟


چون مولایش امیر المومنین(ع) بود که وقتی می خواست کار دشمن را تمام کند، کمی صبر کرد نکند 


هوای نفس، حتی کمی غالب باشد و بعد برای رضای خدا قربتاً الی الله دشمن را نابود کرد.

 

خاطره ای از سردار شهید حاج احمد کاظمی به نقل از سردار شهید حاج حسن تهرانی مقدم


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

گذشتن از خود برای نجات مردم

بسم رب الشهدا و الصدیقین

در حادثه بم بیش از 200 فروند هواپیما و هلیکوپتر و انواع موشک های برد بلند را سامان داد


درساعتهای اول، شهیدکاظمی به عنوان فرمانده نیروی هوایی تمام ناوگان خودش را 


برای نجات مردم بم بسیج کرد

 

خودش هم فرودگاه بم را آماده کرد


 هر 13 دقیقه یک هواپیما و یک هلیکوپتر ، چه در شب و چه در روز پرواز می کرد


30 هزار مجروح را با هواپیما و هلیکوپتر تخلیه کرد، 10 شبانه روز نخوابید.


سردار شهید حاج احمد کاظمی


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

اینجا کربلاست و الان عاشوراء

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بعد از عملیات خیبر زمانی که جاده بغداد - بصره را از دست دادیم و فقط جزایر برای ما باقی ماند

حضرت امام اعلام فرمودند که جزایر به هر قیمتی باید حفظ شود که من بلافاصله به شهید کاظمی

 فرمانده پد غربی، شهید باکری و زین الدین در پد وسط و حاج همت در پد شرقی اطلاع دادم.

از همه مهمتر به دلیل وجود چاه‌ها‌ی نفت پد غربی بود که مانند ابر انبوه، گلوله،خمپاره و بمب از آسمان

 بر آن می‌بارید.

شهید کاظمی در آن موقعیت، مقاومت بی سابقه‌ای از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتی

 برگشت سر و صورتش خاکی، سیاه و دودی بود و چند شبانه روز بود که نخوابیده بود.

وقتی به او خسته نباشید گفتم و او را بوسیدم گفت: وقتی دستور امام (ره) را به من گفتی، دیگر

 نفهمیدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع کردم و گفتم که اینجا کربلاست، 

الان عاشورا است و باید به هر قیمتی اینجا را حفظ کنیم. 


خاطره ای از شهید حاج احمد کاظمی به نقل از محسن رضایی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

تا صبح پست داد اما

بسم رب الشهدا و الصدیقین

او نگهبان پست 12 شب تا 2 بعد از نیمه شب بود و من 2 تا 4 صبح تپه های حسین آباد بین سنندج و

 دیوان درده بودیم نوبت پست من که رسید

گفت: از اول شب تاکنون سر و صدای زیادی از پایین دره میآید.

گفتم پس اجازه بده از ارتش درخواست کنم یک منوری بزند شاید کومله و دمکرات باشند.

گفت: اتفاقاً من هم همین نظر را داشتم اما توجه به کمبود مهمات بهتر دیدم این کار را نکنم.

گفتم من در پست خودم درخواست می کنم.

گفت تو هم این کار را نکن من حاضرم تا صبح با هم پست بدهیم.

آن شب 4 ساعت پست داد ولی حاضر نشد به خاطر کمبود مهمات یک گلوله منور درخواست کند.


خاطره ای از سردار شهید حاج احمد کاظمی به نقل حسن ربانیان

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یک کیلو موز به جای یکی

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خیلی کم پیش می آید که بچه هایش را همراه خود لشکر بیاورد آن روز ظاهراً خانواده حاجی جای رفته 

بود و حاجی مجبور شده بد، محمد مهدی را همراه خود بیاورد از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمد

 مهدی را پیش ما گذاشت.

جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود یکی را به محمد مهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی

 کرده باشم نمی دانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد.

محمدمهدی هم پشت سر من وارد دفتر او شد. وقتی بچه را دید چهره اش برافروخته شد، طوری که تا 

حالا اینقدر او را عصبانی ندیده بودم، با صدای بلند گفت: کی به شما گفت به او موز بدهید،

گفتم: حاجی این بچه صبح تا حالا هیچ چیز نخورده یه موز که بیشتر به او نداده ایم تازه از سهم خودم هم

 بوده.

نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الان می روی و

 جای آن موز را می خری و می گذاری البته گفت به جای یک موز یک کیلو!؟


خاطره ای از شهید احمد کاظمی به نقل از محمد حسن سالمی

پ.ن: دیروز بهشت زهرا بودم
بالای مزار شهیدان:
طهرانی مقدم
کلاهدوز
موحد دانش
هاشمی
چمران
رستگار
آبشناسان
عسگری*(مدافع حرم)
تـرک*(مدافع حرم)
خلیلی*(مدافع حرم)
خلیلی
پلارک
کبیری
قـربانی
و شهدای مدافع حرم افغانی که در قطعه 50 آرام گرفته اند
فاتحه همراه با دعای فرج خواندم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

دقت در بیت المال

بسم رب الشهدا و الصدیقین

گفتم شما فرمانده ی لشکرید، اختیار همه ی امور را دارید.

چند کپی که در راستای کارهای لشکر هم هست که دیگه شخصی حساب نمی شه.

گفت: بگو چقدر می شه، بیت المال، فرمانده لشکر یا نیروی عادی نمی شناسه.

از من اصرار از نگرفتن پول، از او اصرار به پرداخت. 

بالاخره کوتاه آمدم، پول کپی ها را داد البته دو برابر.

خاطره ای از شهید حاج احمد کاظمی

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰