بسم رب الشهدا و الصدیقین
حضرت آیت ا... شهید صدوقی یک دستگاه پیکان به شهید بابایی اهدا کرده
بودند؛ ولی ایشان آن خودرو را متعلق به خود نمی دانشت و با آن کارهای اداری انجام
می داد.
روزی جهت انجام کاری اضطراری ماشین را به امانت گرفتم و به منزل پدرم
در اصفهان رفتم. ماشین را جلو خانه پارک کردم. ساعتی بعد وقتی خواستم حرکت کنم،
متوجه شدم که قفل صندق عقب ماشین شکسته و در آن بازاست. در را بالا زدم.
زاپاس،آچار چرخ و جک به سرقت رفته بود.
از اینکه ماشین امانتی بود خیلی ناراحت شدم. آمدم و جریان را
برای عباس توضیح دادم. پیش خود فکر کردم. با رابطه رفاقتی که بین من و او وجود
دارد، او خواهد گفت که اشکال ندارد و برو یک زاپاس و جک از انبار بگیر؛ ولی بر
خلاف آنچه که من تصور می کردم او گفت:
-خوب حالا چیزی نیست. برو یک زاپاس و یک جک بخر و سرجایش بگذار.
اول فکر کردم شوخی می کند؛ ولی آقای صادقی که بیشتر از من با خصوصیات
اخلاقی او آشنا بود گفت:
-او جدی می گوید. برو تهیه کن. چون تو از ماشین بیت المال به درستی
حفاظت نکرده ای.
حقوق ماهیانه من در آن زمان سه هزار و دویست تومان بود و اگر می
خواستم فقط یک زاپاس بخرم می بایستی حدود دو هزار تومان پول می پرداختم. سرانجام
با هر زحمتی که بود آنها را تهیه کردم.
آن روز
و درآن شرایط از برخورد خشک شهید بابایی ناراحت شدم؛ ولی قدری که اندیشیدم؛ بر
بزرگی و تقوای او آفرین گفتم: چرا که حاضر نشد حتی در مورد دوست صمیمی اش هم از
اموال بیت المال کمترین گذشتی را بنماید.
خاطره ای از شهید بابایی از کتاب پرواز تا بی نهایت
