بسم رب الشهدا و الصدیقین
وقت خواستگاری عروس و داماد رفتند حرف هایشان را بزنند .
پسر ، تنها یک شرط گذاشت :
«اگر خدا خواست راهی لبنان شدم ، مانعم نشوید» .
دختر گفت «قبول» و شد همسر مصطفا .
نیازی هم البته به آن شرط و این قبول نبود .
اقبال داماد بلند بود و همای سعادت جایی نزدیک تر از لبنان نشست
روی شانه اش ؛ توی همین تهران حجله اش را بستند .
شهید شد .

