| مـروت و مردانـگی شـهدا بـود کـه آنـها را خـاص میـکـرد |

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهردار» ثبت شده است

کمک به فقرا

بسم رب الشهدا و الصدیقین

شهردار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت.

یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم،

تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.»

همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ.

آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان.

بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید،

داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند.

گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.»


  خاطره ای از شهید مهدی باکری  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شهردارها اینطور باشند، شهید می شوند

بسم رب الشهدا و الصدیقین

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید.

به طوری که سیل جاری شد.

ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و

خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد.

پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید،

به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد

که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست

. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود.

آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد.

کم کم کارها رو به راه شد.

پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت:

خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.

نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و

یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»

آقا مهدی خنده ای کرد و گفت :

راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت.

  خاطره ای از سردار شهید مهدی باکری  

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

استفاده از خودروی شهرداری

بسم رب الشهدا و الصدیقین

از شهردای ارومیه یک بنز داده بودند بهش .سوارش نمی شد.

فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه.

عروسی یکی از دخترا بود.

گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»

  خاطره ای از سردار شهید مهدی باکری  

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

شهردارها بخوانند!

بسم رب الشهدا و الصدیقین

آن روزها شهید باکری شهردار ارومیه بود...


یک روز باران خیلی تند می آمد. بهم گفت « من می رم بیرون» 


گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد.

اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا. » 

با لندروز شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود.
 

رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل.

 
آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها.


 در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در.


 ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. 


می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ 


نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.»


 آقا مهدی بهش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره .


شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟»


 پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.»


 از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم.


 تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، با آقای شهردار، راه آب می کندیم.


  خاطره ای از شهید مهدی باکری  


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰